اتحادیه
۳.
امروز صبح بالاخره یک لگد جانانه نوش جان کردم.اولین لگدی بود که توی عمرم خوردم و تا به این حد به من چسبید.صبح که داشتم می رفتم سر کار، خانم با یک چشم باز و یک چشم بسته اشاره کرد که نگاهی به شکم مبارکشان بیندازم . من هم که مترصد فرصتی برای گرفتن مچ فسقلی بودم بلافاصله جلو رفتم و بعد از چند ثانیه اولین حرکت خانم کوچولوی قشنگمونو بصورت یک لگد جانانه در بیخ گوش راستم حس کردم . یک امتیاز کامل در ضربه لگد به سر! یک هیچ به نفع این نیم وجبی ثبت شد در همین ابتدای کار!![]()
پیشنهاد عضویت در یک اتحادیه خیلی مهم به من شده که باید روش فکر کنم.چون تا حالا اهل عضویت در هیچ جناح و گروهی نبودم،اما این یکی واقعا فرق می کنه. آقا رضا که مثل من یک نوپدر هستن ایده تشکیل این اتحادیه رو دادن که فکر خیلی جالبی به نظر می آد. ممنونم آقا رضا.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 10:14 توسط بابای آیسل
|
1- گاهی اوقات از روی فراموشی یا احساس نیاز یا اجبار، چیزهایی در این وبلاگ می نویسم که جای آنها در این وبلاگ نیست. مطالب جدی که شاید نیاز به مکان و زمان دیگری به جز این وبلاگ که اصولا باید حال و هوای کودکانه و حتی نوزادانه داشته باشد دارند. بنابراین در همین جا یک عذرخواهی دوطرفه می کنم. اول برای آنهایی که برای خواندن مطالب کودکانه به اینجا می آیند و گاهی با مطالبی جدی برخورد می کنند و دوم آنهایی که فکر می کنند همه وبلاگها باید مطالب جدی در برداشته باشند و این وبلاگ حاوی چنین مطالبی نیست.